شب استساعت ازیک و چهل دقیقه نیمه شب بار دیگر میگذردچقدر لحظه ها بدیهیندتیکتاک صدای پای کیست،؟صدای بداهت بودنصدای گذشتنصدای من هستم نه آنکه فکر میکنمنهمن هستمچون بودن بدیهی استدرک بدیهی استآه چه میگویماز سرافت افتادمساعت اصلاصبور نیست میدانستی؟تمام جهان مختل شود یک ثانیه نمی ایستد!!!مادر با تمام نبودن پدر کنار اماده استشعر عزیز انگار طالقان را ازبر استزمزمه میکندتیر برق ازپشت پنجره با لامپی کم نور دم به دم که خاموش روشن میشودگویا حریف شکستن سکوت دهکده نیستلابلای سکوت ورق میخوردمیفتد میان درختان آلبالو وفندق خورد میشود..عو عوکردن سگ ها انگار درتن شب موج میاندازدشب ملحفه ای استبرای خواب رودخانه ها.دراز کشیدن ابرهاخمارشدن کوه هاشب با اینهمه
برچسب:
نویسنده: ماهان پاکدل
تاريخ: شنبه
1 مهر
1402 ساعت: 17:23